تبليغاتX
El Nino

El Nino

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند



سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و

تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...


ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما چیزی نمی توانیم بگوییم .

نه اینکه آزادی بیان نداریم ....چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید

و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید

تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید

و آنها به شماافتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .


دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی درزیرزمین ها بایگانی شد .

" دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.


ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...


بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعود کیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه

و فاطمهمعتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...


باید مسعود ده نمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند

...

دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....

شما هم میتازید ....

آقای اخراجیها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:37 توسط حسین|

گيرم که باخته ام اما کسي جرات ندارد به من دست بزند يا از صفحه ی بازي بيرونم بيندازد

شوخي نيست من شااااه شطرنجم...

تخريب مي کنم آنچه را که نمي توانم باب ميلم بسازم

آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم...

لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني ، من هماني ام که حتي فکرش را هم نمي تواني بکني

زانو نمي زنم، حتي اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد ! زانو نمي زنم، حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند ! من زانو نمیزنم...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:12 توسط حسین|


  از رفتارهایمان حالم بد است
  از طرز رانندگیمان
  از هجوم تاتارگونه به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده
  از برخورد و نگرش نسبت به جنس مخالف
  از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادر و بی غیرتی محض راجع به         عزیزان دیگران
  از تحلیلهای سیاسی و اقتصادی در تاکسی
  از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران
  از آشغال ریختن در خیابان
  از بی تفاوتی نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان
  از یکی نبودن حرف و عمل
  از تعارفهای بی مورد
  از غیبت کردنهای کثیر
  از تغییر نظرهای یک ساعته
  از جو حاکم بر ورزشگاه ها
  از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای یک شبه
  از عشقهای یک شبه
  از انتخاب دوست بر مبنای نوع خودرواش
  از چاپیدن یکدیگر
  از قسم ها و دروغهای بی حد و حصر
  از بی مطالعه بودن
  از تن دادن و دل ندادن
  از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه

  از عدم رعایت نظافت شخصی
  از فروختن شرف به قیمت یک ساندیس
  از مدرک گرا بودن
  از کلاس گذاشتنهای بی مورد
  از جوکهای قومی
  از نژاد پرستی
  از ادعاهای گزاف راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان
  از قسطی خریدن بنز برای فخر فروشی
  از رقصیدن در مهمانی با روسری
  از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و....

  سهراب قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی اهل زمین بیزارم....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:40 توسط حسین|


فاحشه کسی‌ است که در زندگیش از همخوابگی با بزغاله نگذشته است، و از همخوابگی با بزمجه نیز نمی گذرد، اما قصد دارد با دختر باکره ازدواج کند!

فاحشه را خدا فاحشه نکرد؛ آنان که در شهر نان قسمت می کنند، او را لنگِ نان گذاشته اند، تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند، او را به نانی بخرند!
 
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 13:12 توسط حسین|



تو نمي‌داني غريو يک عظمت
وقتي که در شکنجه‌ي يک شکست نمي‌نالد
چه کوهي‌ست
تو نمي‌داني نگاه بي‌مژه‌ي محکوم يک اطمينان
وقتي که در چشم حاکم يک هراس خيره مي‌شود
... چه دريايي‌ست
تو نمي‌داني مُردن
وقتي که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندگي‌ست
تو نمي‌داني زندگي چيست، فتح چيست...

 
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:58 توسط حسین|

آزادی
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غضب بیدارمی شود ...
های، این سرنوشت آزادی است

 علي شريعتي

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 14:35 توسط حسین|

 
 
این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد
چشمهای من به جای دست های تو
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده
 
من به چشم های بی قرار توقول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم



نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 14:32 توسط حسین|

 

شب آرامی بودلب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

با خودم می گفتم :
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم. 
                          

 سهراب سپهری

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 23:20 توسط حسین|

روزگاربدی است...
چوپان با گرگ پیمان می بندد
سگ با گلـه
گـرگ گوسفند می چراند
و چه تلخ سگ را می خنداند
چوپان که دروغگو بود                                                                                                     

سگ و گرگ را نمی دانم
بی چاره گوسفندان...

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 21:6 توسط حسین|

 
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
...
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز



شعر از : پل الوار
ترجمه : احمد شاملو
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 21:26 توسط حسین|

 

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید...

پرواز را علامت ممنوع می زنید...

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که می برید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 0:3 توسط حسین|

بگویید بر قبرم بنویسند:

زندگی رادوست داشت ولی آن را نشناخت

مهربون بود ولی مهر نورزید

طبیعت رادوست داشت ولی ازآن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب وجوش بود ولی کسی به آن راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی مینمود ولی هرگز دل به کسی نداد

وخلاصه بنویسید.....

زنده بودن رابرای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن!!!!

فریدون فروغی

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 0:1 توسط حسین|

 

در سرزمینی که سایه آدم های کوچک بزرگ شد

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است......

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 20:33 توسط حسین|

 

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهدروييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه کارت آيد؟
فکر نان بايد کرد
و هوايي که در آن نفسي تازه کنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کين پوشانده ست

هيچکس فکر نکرد
که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سيمان نيست
و کسي فکر نکرد
که چرا ايمان نيست

و زماني شده است
که به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست...

حمید مصدق

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 0:0 توسط حسین|

 
 
ای همه ی دنیا خواهان

دنیا به کامتان!

من راه خویش برگزیده ام

و در کشاکش این راه

بندها را، با مرگ خود، بریده و رفتم...

دنیا برای شما...

سیراز آن بخورید

سخت که سیر شدید

حالا کمی بیاندیشید...

کار سختی ست ، نه؟

به این بیاندیشید که :

مرگ شما نیز در راه است...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 1:28 توسط حسین|

در کشور من آزادی فقط نام یک میدان است!

 در کشور من آزادی یک کلمه بیگانه است !

در کشور من مردانش داغ ننگ بر پیشانی خود دارند!

 قانون کشور من 3 چیز است: گفتار بد کردار بد پندار بد!

 این است سرزمین پارس!!!

 کوروش باز هم بخواب.....

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 13:22 توسط حسین|

 

عقاب را غم مرگ، ملالی نیست

مرگ، او را فرصتی ست برای پرواز

 رفتن و رهایی از غم دیدن کلاغ‌های در حال پرواز...

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 10:47 توسط حسین|

 آموخته ام که ...

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه

ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريدولي احترام نه

 مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه

 خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره مي توان قلب خريد ولي عشق را نه...

 

 

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است

که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

 

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

 

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

 

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک

کردنش نيستم دعا کنم

 

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را

 انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از

 جدي بودن باشيم

 

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط

دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

 

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي

 شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

 

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش

 نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

 

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

 

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

 

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز

 باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

 

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

 

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

 

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از

 سوي ما را دارد

 

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

 

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

 

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص

ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

 

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر

 بگويم دوستش دارم

 

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 16:1 توسط حسین|

 
 
چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است!
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یك تكه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 2:3 توسط حسین|

 

هر بامداد آهویی از خواب بر میخیزد و میداند که از تند ترین شیر باید تندتر

بدود  وگرنه کشته خواهد شد...

 هر بامداد شیری از خواب بر میخیزد و میداند از تند ترین آهو باید تند تر بدود 

وگرنه از گرسنگی خواهد مرد...

 فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ، آفتاب که برمی آید آماده دویدن باش..

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 14:18 توسط حسین|

 

خوب بودن ! کلمه هیجان آوری نیست

خوبی ، در فارسی شکوه و عظمت خارق العاده ای ندارد

با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف است

خوب بودن از نظر ما یعنی بد نبودن ! و این معنی مبتذلی است !


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 1:30 توسط حسین|

 
این بخشی از زندگی است ، مهربانی ، محبت و محکوم به خوبی بودن...

چشمانت باز هم رنگ پاکی به تن کرده است و تو قسم خورده ای !!! قسم
 
خورده ...

قسم خورده به تنهایی و در این طلسم شوم التیام بخش ، خونسردی را به
 
تو هدیه کرده اند ، تحمل را به تو بخشوده اند ...

گلهای یاسمن نفهمیدند چه ارغوانی را در تلاطم رویا از دست داده اند... و من
 
تنهایم ...

تنهای تنها ... بی حرفی از احساس و نرمش ... من تنها شده ام ، در وسعتی
 
از سکوت و استدلال...

محکومم به تنهایی ؛ محکوم
نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 12:22 توسط حسین|

سکوت

 

این روزها آواز صدایم جز سکوت صدای دیگری ندارد

اما پشت این سکوت دریاییست که قطره قطره از عشق تو جرات آفرینش یافته اند

دریایی که نوشیدنش بیشتر وبیشتر عطشم می کند

ولی حیف ریشه وجودم در خاک غرور رشد یافته و ثمره اش سکوت شده و سایه اش ترس

می ترسم سایه غرورم گرمی دستان تو را از من بگیرد

می ترسم شیرینی انتظار به تلخی بکشد

اما

نمی خواهم نظارگر از دست رفتنت باشم

می خواهم غرورم را به حراج بگذارم و با تو بودن را تجربه کنم

می خواهم وقتی غرق در چشمانت می شوم روزه سکوت را بشکنم و با تمام وجود بگویم

دوستت دارم...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:44 توسط حسین|

قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…
من درد مشتركم
مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
در خلوتِ روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترينِ زندگان بوده اند
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 0:38 توسط حسین|

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست

تمامیِ قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 1:12 توسط حسین|


پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 15:45 توسط حسین|


روزی از روزها

شبی از شب ها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم

تا هرچه دورتر بیفتم

تا هرچه دیرتر بیفتم

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم

افتاده باشم و جان داده باشم

همین .

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 2:1 توسط حسین|

 

می خواهم  بگویم ......
فقر  همه جا سر می كشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......
فقر ،چیزی را « نداشتن » است ، ولی  آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......
فقر  ،  همان گرد و خاكی است كه بر كتاب های فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......
فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند ......
فقر ، كتیبه سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته می شود .....
فقر ،  همه جا سر می كشد ........
فقر ، شب را« بی غذا » سر كردن نیست ..
فقر ، روز را « بی اندیشه»  سر كردن است ..

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 14:55 توسط حسین|

 

 آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند ...

 همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند...

 همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجب ترند...

 همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدم ترند...

  همه آدمها با هم برابرند ، اما سیاهها بدبخت ترند و سفیدها برترند...

البته تبعیضی در كارنیست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضیها برابرترند

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 14:54 توسط حسین|

برهنه به بستر بی کسی مردن، تو از یادم نمی روی

خاموش به رساترین شیون آدمی، تو از یادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار، تو از یادم نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی،تو از یادم نمی روی

سوزنریز بی امان باران، بر پیچک و ارغوان،تو از یادم نمی روی

تو...تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟!

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 23:28 توسط حسین|


آخرين مطالب
» نوشته ای دردناک از پیمان معادی بازیگر نقش نادر در فیلم جدایی نادر از سیمین
»
» حالم بد است...
» صادق هدایت معتقد بود که :
» احمد شاملو
»
» قیصر امین پور
» زندگی
»
» تو را دوست مى‏دارم
Design By : Pars Skin